01

قصه ی فینگیلی و جینگیلی

به نام خداوند مهربان

در ده قشنگی دو برادر زندگی می کردند. اسم یکی از آنها فینگیلی و دیگری جینگیلی بود.

01

فینگیلی پسر شیطون و بی ادبی بود و همیشه بقیه ی مردم ده رو اذیت می کرد و هیچکس از دست او راضی نبود. اما برادرش که اسمش جینگیلی بود، پسر با ادب و مرتبی بود هیچ وقت دروغ نمی گفت و به مردم نمی گفت و حتی بهشون کمک هم می کرد.

یک روز فینگیلی و جینگیلی به ده بالا رفتند و با بچه های آنجا شروع به بازی کردند. بازی الک دولک، طناب بازی و توپ بازی. در همین وقت فینگیلی شیطون و بلا یک لگد محکم به توپ زد و توپ به شیشه خورد و شیشه شکست.

بچ ها از ترسشون فرار کردند و هر کس به سمتی دوید.

ننه گلی از خونه بیرون اومد، این طرف و اون طرف رو نگاه کرد، اما کسی رو ندید. ننه گلی به خانه برگشت و کنار حوض نشست.

02

از آنطرف بچه ها وقتی دیدند ننه قلی در را بست، دوباره جمع شدند و شروع به بازی کردند.

ننه گلی یواش شواش در را باز کرد و صدا زد آی فینگیلی، آی جینگیلی، آی بچه ها، کی بود که زد به شیشه؟

جینگیلی گفت: من نبودم.

فینگیلی گفت: من نبودم.

ننه گلی از فینگلی پرسید: پس کی بوده؟

فینگیلی که ترسیده بود به دروغ گفت: کار قلی بوده.

قلی با ترس جلو آمد و گفت که کار او نبوده.

یکی از بچه ها گفت: اگه کسی که این کارو کرده راستشو نگه، دیگه اونو تو بازی راه نمی دهیم.

جینگیلی به داداشش گفت: راست بگو همیشه، دروغگو چیزی نمی شه.

03

فینگیلی از حرف بچه ها پند گرفت و گریه اش در اومد و جلو رفت و گفت: ننه جان شیشه رو من شکستم، بیا بزن به دستم.

ننه گلی مهربون گفت: فینگیلی عزیزم حالا که متوجه شدی تو را می بخشم.

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *