قصه ی چه کسی تکالیف پاتریک را انجام داد؟

به نام خداوند مهربون

پاتریک هیچوقت تکالیفش را انجام نمی داد. او می گفت اینکار خسته کننده است. او همیشه بیسبال و بسکتبال بازی می کرد.

معلمش به او می گفت، با انجام ندادن تکالیفت چیزی یاد نمی گیری البته حق با معلمش بود.

اما او چیکار می توانست بکند او از اینکار متنفر بود.

sk0521

ادامه مطلب …

01

قصه الاغ و گاو

به نام خداوند مهربون

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روستایی یک الاغ و یک گاو داشت که آنها را با هم در طویله می بست الاغ را برای سواری نگاه می داشت اما گاو را به صحرا می برد و به خیش می بست و زمین را شخم می زد و در وقت خرمن کوبی هم گاو را به چرخ خرمن کوبی می بست و به کار وا می داشت.یک روز که گاو خیلی خسته بود وقتی به خانه آمد هی با خود غرولند می کرد.

01

ادامه مطلب …

01

قصه ی فینگیلی و جینگیلی

به نام خداوند مهربان

در ده قشنگی دو برادر زندگی می کردند. اسم یکی از آنها فینگیلی و دیگری جینگیلی بود.

01

ادامه مطلب …

behtarin-pedar

قصه زیبای بهترین بابای دنیا

به نام خداوند مهربان

یکی بود یکی نبود، یک موش کوچولو به اسم موش قزی که با پدرش زندگی می کرد.

01

ادامه مطلب …

say-hello

قصه زیبای بچه ها سلام یادتون نره

به نام خداوند مهربان

یکی بود یکی نبود، پسری بود به اسم فلفلی. فلفلی پسر خوبی بود ولی تنها یک عادت بد داشت و اونم این بود که سلام نمی کرد.

01

ادامه مطلب …

kadoieghelgelezan

قصه زیبای کدوی قلقله زن

به نام خداوند مهربان

یکی بود یکی نبود، پیرزنی بود که دخترش اون طرف جنگل زندگی می کرد. یک روز خیلی دلش برای دختر و دامادش تنگ شد و تصمیم گرفت به دیدن آنها برود. راه جنگل پر از حیوانات خطرناک بود. صبح روز بعد خاله پیرزن بقچه اش را بست و به راه افتاد.هنوز راه زیادی نرفته بود که یک گرگ بزرگ را دید.

01

ادامه مطلب …

tooth-brush

قصه مسواک موش کوچولو

به نام خداوند مهربون

نیمه شب بود و همه جا تاریک بود ولی صدای گریه می آمد. این صدای گریه ی مسواک کوچولو بود. مسواک کوچولو انقدر گریه کرد که فرشته مهربون دلش به حال او سوخت و از آسمانها پیش او آمد.

01

ادامه مطلب …

morche

قصه مورچه بی دقت

قصه مورچه بی دقت

آن شب برف سنگینی باریده بود . همه جا سرد بود .موچی ( مورچه کوچولو ) و فیلو ( فیل کوچولو ) در خانه خوابیده بودند . بخاری کوچک آنها روشن بود اما نمی توانست همه خانه را گرم کند.

موچی گفت : ” باید یک فکری بکنیم که خانه را گرم کنیم.”

ادامه مطلب …

chopandoroghgo

قصه چوپان دروغگو

قصه چوپان دروغگو

روزی روزگاری پسرک چوپانی در روستایی زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند. او تقریبا تمام روز را تنها بود.

ادامه مطلب …